عبد الله قطب بن محيى

75

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

در تذكرهء شبلى رحمه اللّه ، مذكور است كه او را ديدند كه منقاشى داشت ، و مژهء خويش برمىكند ، گفتند : چرا چنين مىكنى . گفت : حقيقت بارز است و مرا طاقت آن نيست ، ادخال الم بر خود مىكنم تا به آن ذاهل شوم از ادراك حقيقت ! از فضيل عيّاض رحمه اللّه منقول است كه گفت : غبطه بر هيچ كس نمىبرم حتى ملائكه و انبيا ، غبطه بر آنان مىبرم كه مخلوق نگشته‌اند ! آخر نه ملائكه و انبيا مشاهدهء احوال و اهوال محشر مىكنند ، چون به مقرّبان درگاه براى ادنى بقيّتى كه از حكم اين نشئه به ايشان مانده ، آن مىرسد كه مىرسد تا زمانى كه گرد اين نشئه تمام از ايشان فروشويند ! چه گويى در حال بيگانگان كه تار و پود وجود ايشان از هستى اين نشئه بافته شده ، حال ايشان چه باشد و تا ابدالآباد در چه اضطراب و عذاب باشند ، ايشان را فريادرسى نباشد مگر آتش ، واى بر حال كسى كش غم كند غم‌خوارگى ، چه گويى در حال خفاش ، روزى كه همهء كوه و ديوار از پاى درافكنند و زمين را هامون سازند و نور خورشيد بر همه جا بتابد يَقُولُ الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ أَيْنَ الْمَفَرُّ « 1 » در جواب شنود كه كَلَّا لا وَزَرَ إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمُسْتَقَرُّ « 2 » گويد من خود از اينجا مىگريزم . اى نوش‌لبا تو زهر نابى بر من * وى راحت ديگران عذابى بر من دستم نگرى و دست يا بى بر من * خورشيد جهانى و نتابى بر من اى دوست ! خوشى تا به اندازه است خوشى است ، چون از اندازه گذشت با ناخوشى مىشود ، اندازهء خويش را فراخ مىبايد ساخت و حوصلهء خود را گشود تا هرچه فروريزند بگنجاند و هرچه بنمايند ببيند و هرچه بگويند بشنود و هرچه بپرسند بگويد و هرچه بخواهند بدهد و هرچه بدهند بستاند و تو خود دانى كه اين كار نه به‌اندازهء بشر است كه به خود چنين شود ، اما اگر به خدا گويى شايد .

--> ( 1 ) . سوره قيامت ، آيه 10 « آن روز انسان مىگويد راه فرار كجاست » . ( 2 ) . سوره قيامت ، آيه‌هاى 11 و 12 « و پناهگاهى وجود ندارد ، آن روز قرارگاه نهايى تنها به سوى پروردگار تو است » .